سنت های دست و پاگیر
همیشه حالم از بعضی از رسم و رسومات دست و پاگیر بهم می خوره ، فکر می کنم یه زمانی این رسومات برای رفع مشکلات و شادی دل مردم بوجود اومده و شاید از درد بیکاری بوده اما حالا از بعضی اونها به جز عذاب دادن چیزی نمونده . مثل مراسم مرگ و میر ما ایرانیها که خودش یه توماره -الان نمی خوام وارد این بحث بشم که کلاً چرا فرهنگ عزا اینقدر تو مملک ما رشد پیدا کرده - به نظر من قدیمها مردم وقت آزادشون بیشتر بوده بخاطر همین اینجور مراسم ها رو طولانی تر برگزار می کردند . اما امروزه نه می تونیم برای صاحب عزای بنده خدا کاری بکنیم نه واسه اونی که مرد ، فقط کلی خرج میذاریم رو دست اون وراث بینوا بعد هم میشینیم کلی پشت سرشون حرف می زنیم که اینجوری بود و اونجوری بود!
بدتر از اون مراسم ازدواجمون که کلاً از اول مصیبتیه! مجالس باشکوه خواستگاری که من یادش میفتم حالم بد میشه
لامصب از دور هم خارج نمیشه فقط یه کم مدلش عوض میشه، مثلاً میرن هتل و دامادهای گرامی از همون اول دست به جیب میشن بعد شیش ساعت ساکت میشن و حناق می گیرن ، بعد راجع به گرونی و آب و هوا حرف میزنن و دست آخر هم خودشون رو معرفی می کنند انگار که رفتند مصاحبه یا مثلاً رفتند سر صف و قراره تشویق بشن ! کلی چرت و پرت سر هم می کنند و هر چی صفت و موصوف خوب تو دنیا هست که ندارند به خودشون نسبت می دن و خلاصه همدیگه رو اسکل می کنن!
چند وقت پیش یکی از دوستام قرار خواستگاری داشت اون هم کجا هتل شرایتون! اون هم با کی ؟ شوربختانه یا خوشبختانه یه آقای دکتر! این دوست طفلکی من در این زمینه تجربه زیادی نداره و کلاً هم از این آقا خوشش نیومده بود زنگ زده بود به من که نقشه کله کردن یارو رو بکشیم یه جوری محترمانه که به طرف بر نخوره و فک و فامیل و معرفان هم ناراحت نشن ، داشتم فکر می کردم آخه این چه کاریه که دو تا آدم که هیچ حسی بهم ندارند و گاهی هیچ وجه مشترکی بشینن کنار هم و الکی از خودشون حرف بسازند!
البته من هم که چندان از جماعت اطبا خوشم نمیاد و یه کم پیاز داغش رو زیاد کردم اما خدا رحم کرد که آخر عاقبت این کار ختم بخیر شد و کار به دعوا نکشید ، چون دوستم صاف دست گذاشت روی نقطه حساس پزشکای عزیز ( فکر بد نکنید منظورم شغلشونه
) و کلاً شغل شریف پزشکی رو زیر سوال برد ! همین که زنده بود خیلی بود . چون این جماعت به خاطر 3 سالی که بیشتر از ما مهندسا درس خوندن فکر می کنند خدان!!! حیف که الان وقت ندارم وگرنه یه تومار هم در وصف این شغل که یه زمانی شریف بود می نوشتم .
فکر می کنم زندگی ما جوونهای امروزی بخاطر همین مراسمهای دست و پاگیر و بعضی سنتهای مسخره سخت میشه و گاهی بجای لذت بردن از دقایق زندگی توی یه شرایط نامطلوب عذاب می کشیم ، امیدوارم برای نسلهای بعدی اینجور فرهنگها از بین بره
شب جمعه پاییزی
امان از این پاییز هیچ جوری دوستش ندارم و هر جوری می خوام باهاش کنار بیام ،نمی تونم ! از خش خش برگها گرفته تا صدای برنامه صبحگاه مدرسه و غروبهاش که مثل پتک می خوره تو سر ساعت و میگه باز یه شب بلند شروع شد ،از هیچ کدوم خوشم نمیاد. کاش یکی از این کسایی که پاییز رو دوست دارن به من می گفت چرا و چطور دوستش دارن؟!!
احساس می کنم وقتی پاییزه یه جور گرد افسردگی پاشیده اند تو هوا که من از تنفس توی هوای آزاد هم لذت نمی برم . همین بعد از ظهر امروز ، از بس این چند روز به خاطر سرما خوردگی سرفه کرده بودم سرم داشت می ترکید ، انگاری روی شقیقه هام نبض می زد و دردش توی پیشونی و پشت چشمام میومد . فقط می خواستم بخوابم . از سر کار که اومدم ناهارم رو خوردم ساعت تقریباً سه و نیم بود که خوابیدم یا بهتره بگم نیمه مرده شدم
وقتی چشمام رو باز کردم همه جا تاریک بود احساس می کردم ساعت 8 شبه ، هیچ کس خونه نبود و من حس بلند شدن نداشتم با هزار زور از تخت اومدم پایین و حس کردم هنوز سرم درد می کنه ، دیدم ساعت 6 شده ! من که عشق پنج شنبه هام و هفته رو به امیدش سپری می کنم امروز هیچ حس خوبی نداشتم ربطی هم به خونه موندن نداره چون هفته پیش که تولد دوستم بود و از 4 عصر تا 10 شب تو کافی شاپ و خیابون و شیطونی با دوستام بودم هم حس خوبی پیدا نکردم !
امروز هم ناگزیر اومدم اینترنت تا چند ساعتی از این شب جمعه پاییزی دوست داشتنی رو اینجا تلف کنم تا بلکه ساعت 8.5 بشه ببینیم برزیل چند تا گل می زنه که افسرده تر بشیم 
بعد از چند وقت
بعضی موقعها آدم برای چه چیزای کوچک و بی اهمیتی خوشحال میشه و برای چه مسایل بی ارزشی ناراحت میشه و خودش رو میبازه الان اینقدر خوشحالم که بعد از مدتی می تونم بنویسم و بدون دقدقه بشینم و راحت واسه خودم تایپ کنم فقط موضوع اینه که نمی دونم راجع به چی بنویسم!!!
اینقدر موضوعات متفاوتی هست که دلم میخواد بنویسم که گیج شدم بنابراین بهتره راجع به چیزایی که توی ذهنم هست حرف بزنم.
یکی از همکارام داشت تعریف می کرد که نزدیک یکی از ایستگاههای مترو برای تزیین و زیبایی یه سری تصویر و نقاشی نصب کرده بودند !!! من هم چند وقت قبل اتفاقی یه برنامه از شبکه 4 دیده بودم به اسم معماری اروپا که یه قسمتش معماری ایستگاههای مترو در اروپا رو نشون می داد و برای مثال یکی از ایستگاههای ایتالیا رو نشون می داد که با آثار هنری معاصر نقاشها و عاسهای ایتالیایی تزیین شده بود فکر کن این ایستگاه شبیه به یه موزه هنری شده بود که آدم دلش میخواست فقط بایسته و نگاه کنه و لذت ببره اینکار نه خیلی هزینه بالایی داشت نه مشکلی !!! خلاصه من ساده دل فکر کردم که این جریان برای متروهای خودمون هم اتفاق افتاده که با گفتن این حرفها و ذوق کردن من صدای هر و هر همکارام بلند شد و همکارم گفت آره عزیزم ایستگاههای ما هم قراره موزه بشه منتها موزه شهدا!حسابی وا رقتم عین بستنی قیفی!!!
من اعتقاد دارم که کسایی که جنگیدند با هر مرام و مذهب و عقیده ای قابل احترامند [البته اونایی که واقعاً جنگیدند ] و قسمتی از تاریخ ما هستند که ما قبولشون داشته باشیم یا نه اون موقع شجاعانه جنگیدند. اما این دلیل نمیشه که ما تمام تقویممون بشه تاریخ جنگ و تازه بگیم هنوز حرفهای ناگفته راجع به جنگ زیاده!!! در و دیوار همه جا فقط با عکسهای جبهه و جنگ تزیین بشن و هنر اصیل ایرانی بین این همه خشونت محو بشه، نمی دونم ما کی قراره بفهمیم هر چیزی جای خودش رو داره و یادبگیریم هر چیزی برای خودش حرمت خاص خودش رو داره و نباید زیر پا له بشه